عقیم بودن ساختاراجتماعی

 

یکی ازپیامدهای ناگوارچنددهه جنگ و بحران، آن بوده که شکل‌گیری ساختاراجتماعی و بوجودآمدن طبقات اجتماعی کاملا دچار اخلال شده و اساسا راه رسیدن بدان مسدود گردید. هرچند افغانستان قبل از آن نیز از لحاظ ساختار زندگی جمعی هنوز به ساختاراجتماعی به مفهوم امروزی دست نیافته بود، بلکه ساختار زندگی مبتنی بود برقبیله، قوم و معیارهای ماقبل مدنیت؛ ولی انتظار اندکی وجود داشت که با راه یافتن برخی متغییرهای مدرن و معاصر از جمله شکل‌گیری نظام سیاسی و اداری بگونه امروزی در کشور، هرچند با نواقص و کاستی بسیار همراه بود، در نهایت روند شکل‌گیری« جامعه » به مفهوم امروزی را قوت بخشد. اما ظهور آشوب و کشیدگی‌های چندساله و از هم پاشیدگی وسیع این زمینه را سلب نمود.

جامعه از مؤلفه‌ها و متغییرهای گوناگونی تشکیل گردیده است که از جمله می‌توان به مهم ترین آن« طبقه اجتماعی » اشاره داشت. در اینجا خوب است که جهت روشن شدن موضوع به مفهوم جامعه اشاره شود: جامعه به گروهی از اشخاص و افرادی اطلاق می‌شود که در منطقه معینی زندگی می‌کنند و دارای احساس مشترک بوده و در سازمانی از روابط اجتماعی به سر می‌برند که مصالح و فرهنگ مشترک محور آن را تشکیل میدهد. چنانچه شاخصه‌های ذکرشده را در احوالات جامعه خود چه در گذشته و چه درحال در نظر گیریم متاسفانه حضور آن شاخصه‌ها را به نازلترین درجه و حتی درحد صفر می‌یابیم . از میان شاخصه‌های فوق می‌توان گفت که فقط یک مورد آن، یعنی زیست در یک منطقه معین وجود دارد حال آنکه شاخصه‌های چون احساس مشترک، روابط اجتماعی سازمان یافته و مصالح و فرهنگ مشترک اساسا از زندگی جمعی غایب بوده و یا بسیار کمرنگ و شکننده وجود داشته است؛ چنین شاخصه‌های هم اگر تبارز یافته بیشتر در هنگام تهاجم بیگانه بوده است، به دلیل آنکه همه موجودیت خود را مورد تهدید میدیدند.

از نشانه‌های دیگر عقب ماندگی اجتماعی افغانستان اینست که طبقه اجتماعی در آن بوجود نیامده است. ما با مطالعه تاریخ کشور بیشتر به مفاهیم و پدیده‌های مؤثری چون اقوام، قبایل، طوایف، مناطق، خیل و... بر می‌خوریم. اما طبقات اجتماعی مدرن و معاصر هم چون طبقه کارگر، تکنوکرات ، بوروکرات ، طبقه متوسط ، طبقه پایین و طبقه بالا و.... حضور ندارند. حتی حکومت‌ها بعنوان یک نظام سیاسی تعریف نمی‌شدند ، بلکه انعکاس و بازتاب تمایلات و حاکمیت و رقابت سلسله‌ها و خاندان های چون سدوزایی ها و محمدزایی ها و یا کشمکش خیل ها با یکدیگر بوده اند. در چنین جامعه ای عقب مانده و شدیدا سنتی که شاخصه های اجتماعی امروزین اساسا در آن موضوعیت نداشت ، با بروز بحران و جنگ موجب گردید که به وضعیت تاسف بارتری گرفتار گردد و از شرایط ناگوار موجود هم عقب تر رود و زمینه رشد و ترقی از آن گرفته شود.

در دوره جدید هرچند سخن از دموکراسی ، جامعه مدنی ، حقوق بشر، و.... به مثابه عناوین دهان پرکن و یا آرمان های والا بکار می رود ، اما باید واضح ساخت که از لحاظ حقیقت موضوع تا ساختار اجتماعی بصورت طبیعی و پر رنگ شکل نگیرد ، شاخصه های اجتماعی و گروه های شامل در آن بصورت بارز و اثرگذار در تغییرات اجتماعی و فعالیت سیاسی نقش و جایگاه خود را نیابند ، و حدود و ثغور طبقات اجتماعی و منزلت افراد و گروه ها و پایگاه اجتماعی آنان روشن نگردد، نه تنها دست یابی به دموکراسی و حقوق بشر غیرممکن تلقی می شود ، بلکه آرزوی ملت شدن هم بصورت یک آرمان تحقق نیافته باقی خواهد ماند. دموکراسی و حقوق بشر در جامعه ای می تواند قابل تحقق باشد که مردم آن به رشد و بلوغ فکری ، سیاسی ، اجتماعی و اقتصادی رسیده باشند. ساختار اجتماعی در آنجا استوار گردیده و مناسبات و روابط آن سامان یافته باشد؛ چنانچه برخی از صاحب نظران بر این باور اند که دموکراسی هنگامی در جامعه متولد می شود که طبقه متوسط در آن جامعه رشد یافته باشد. حال آنکه ما، در افغانستان فاقد چنین ساختار اجتماعی هستیم ، اکثریت قاطع زیر خط فقر زنده اند و اقلیت بس محدود از امتیازات بی شمار برخوردار اند . مهم تر اینکه زمینه و محور تعاملات اجتماعی و رقابت های سیاسی و آنچه که تعیین کننده منزلت و پایگاه اجتماعی افراد و گروه ها می باشد تعلقات قومی ، زبانی ، وسمتی است نه ویژگی های شخصی و مدرن هم چون تحصیل ، شغل ، درآمد ، هدف های سیاسی و مدنی و...

بنابر این از آسیب های جدی که بحران دهه های گذشته بر کشور وارد نموده است عقیم ماندن شکل گیری ساختار اجتماعی در کشور است . و صد تأسف که روش حکومت وحدت ملی این وضعیت را بیش از پیش گسترش بخشیده است. بنابراین تا این معضل رفع نگردد ، قطعا تغییر و تحولات پیش آمده به نتیجه مطلوب منجر نخواهد شد.