درس‌هایی از یک اشغالگری ناکام!

شش جدی سال 1358 از جهات مختلف تحول و روی‌دادی اثر گذار در منطقه و در تاریخ کشور به شمار می‌آید. آنچه در این روز اتفاق افتاد، پیامد آن برسرنوشت مردم ما بگونه ای شگرف و عمیق اثر گذار بوده است، به گونه ای تا هنوز با سپری شدن چندین دهه، پیامدهای آن را بر وضعیت سیاسی و اقتصادی کشور به طور کامل شاهد هستیم. آنچه شواهد تاریخی و اسناد موجود دربارۀ حوادث تلخ شش جدی روایت می‏‌نمایند و گواهی می‏دهند، برحسب ظاهر این است که در این روز نزدیک به صدهزار سرباز اتحاد شوروی سابق برای سرکوب مردم ما بر ضد رژیم دست‏‌نشانده مسکو، و حمایت همه‏‌جانبه از حاکمیت آن روز، وارد افغانستان گردیدند و این سرزمین را آشکارا با نقض قوانین بین‏المللی، به اشغال خود درآوردند. هرچند این تجاوز و اشغالگری آشکار از سوی سردمداران آن روز کرملین، جواب به درخواست حکومت افغانستان و حمایت از آن در برابر آنچه، تجاوز نیروهای وابسته به امپریالیسم خوانده می‏شد، توجیه گردید، اما این ادعا با حقیقت و واقعیت آنچه در افغانستان می‌گذشت، کاملا مغایر بود. هرچند دربارۀ تهاجم نیروهای اتحاد شوروی سابق به افغانستان و اشغال این سرزمین، فرضیه‏‌ها و دیدگاه‏‌های مختلفی عرضه شده که هر یک گوشه‏‌هایی از یک تجاوز تکان دهنده را برملا می‏سازد، اما واقعیت این بود که افغانستان در معرض یک بازی پیچیده میان قدرت‌های بزرگ جهانی قرار گرفته بود؛ از جانب دیگر این امر نیز غیرقابل کتمان بود که یک قدرت استعماری، تمامیت‏‌خواه و توسعه‏‌طلب در نقاب شعارها و ایدیولوژی فریبنده و با استفاده از آخرین جنگ‏‌افزارهای مدرن نظامی، حق حاکمیت و سرزمینی یک ملت را مورد تعدی قرار داد و باورمندی‏‌ها، ارزش‏‌ها و هنجارهای اجتماعی و تاریخی یک جامعه را پای‌مال کرد و حیات اقتصادی آنان را به خاطر برتری‏‌جویی جهانی خود، به تاراج گرفته بود.

ارزیابی پیامدهای تجاوز اتحاد شوروی به افغانستان و شکست سختی که از مبارزان این خطه متحمل گردید، ضرورت به گذشت زمان بیشتر و روشن شدن ابعاد پنهان‏‌مانده‏‌ این تجاوز و مقاومت دلیرانه مردم افغانستان و نیز بررسی سایر عوامل و متغیرهای این روی‌داد دارد. هرچند بخش‏‌هایی از این روی‌داد برملا گردیده و ثبت تاریخ شده است.

اما نگارنده بر این باور است که در روی‌دادها و حوادث تلخ و شیرین اشخاص و ملت‏‌ها، درس‏‌ها و عبرت‏‌هایی نهفته است که اگر با دید عبرت‏‌بین و عقل ژرف‏‌نگر، بدان نگریسته شود، آموزه‏‌های بزرگی را در اختیار قرار می‏دهد تا هر بار و هر زمان، دیگر باره شاهد وقوع آن نباشیم؛ همین ‏طور سرنوشت خویش را بی‏‌باکانه و ناشیانه به دست حوادث، و دسیسه حادثه‏‌سازان و کشور گشایان نسپاریم.

بر این اساس باید در اینجا یک اعتراف تلخ و ناخوشایند نمود و آن این‌که، ما هر گز از حوادث و روی‌دادهای تاریخ خود چیزی نیاموختیم! ما همیشه از یک سوراخ، نه یک بار و دوبار، که چندین بار گزیده شده ایم! با سرنوشت ما نه برای یک دفعه، بل چندین دفعه بازی و معامله صورت گرفته است! در داشتن حافظه تاریخی خود یا باید شک نماییم و یا بسیار کم حجم و ضعیف است که با گذشت اندک زمانی همه چیز را کاملا از یاد می‌بریم!

با این پیش زمینه و با در نظرداشت عنوان نوشته می‌توان گفت که تجاوز اتحادشوروی سابق به افغانستان، یک درسی بسیار سخت، که هزینه سنگینی را هم برای متجاوزین و هم برای مردم افغانستان تحمیل نمود، برجای گذاشت. چنانچه بصورت کوتاه و با در نظرداشت ظرفیت این صفحه بخواهیم موضوع را و آنچه که باید آموخته باشیم بیان گردد این است که: روی‌داد شش جدی نشان داد و آموزاند که هیچ قدرتی، هرچند ابرقدرت باشد قادر نخواهد بود که اراده و خواست نامشروع خود را بر ملتی که تن به تسلیمی ندهد، آنان را برای همیشه در انقیاد خود داشته باشد. هم چنین این درس بزرگ را نیز از این روی‌داد می‌توان گرفت که هیچ ملتی و حکومتی با تکیه صرف بر حمایت بیرونی و چشم دوختن به خیرات و برکات دیگران، و فارغ از حمایت داخلی  قادر نخواهند بود که سرنوشت امروز و فردای خود و کشور را آنگونه که بایست، رقم زند.

وضعیت سیاسی و اجتماعی کنونی کشور، پس از سقوط طالبان و حضور جامعه بین‌المللی در کشور دقیقا شاهد عینی فرضیه فوق است. متاسفانه حکومت‌های که پس از سقوط طالبان، هرچند برحسب ظاهر بر اساس اراده و رأی مردم روی کار آمدند، اما هیچ‌کدام آنان اعتماد و باوری به نیروی مردم نداشتند. آنان در طول زمامداری خویش همواره خود را مدیون حمایت‌ها و لطف‌ بی شائبه حامیان بیرونی می‌دانستند و می‌دانند. به همین جهت پالیسی و سیاست‌گذاری‌های در پیش گرفته شده، بیش از آن‌که معطوف به ایجاد و تقویت اراده ملی و منافع مردم باشد، بر محور خواست و رضایت خارجی‌ها شکل گرفت و می‌گیرد؛ و به همین جهت با گذشت هفده سال از ایجاد نظام نوین سیاسی و با وجود ظرفیت عظیم داخلی، در راستای ایجاد و تحکیم بنیادها و باورملی، هیچ گام اساسی برداشته نشد. هنوز که هنوز است کشور از فقدان اراده و حاکمیت ملی قدرتمند رنج می‌برد، چشم انداز آینده روز به روز با بروز چالش‌های گوناگون و نوظهور تار و تاریک‌تر به نظر می‌رسد؛ دولت‌مداران موفقیت و چشم امید بر این دارند که آخرین تصمیم و فیصله نسبت به سرنوشت شان از کدام سفارتخانه و یا وزارت خارجه خارجی صادر خواهد شد.

از جانب دیگر متاسفانه به دلیل آشفتگی و فروپاشی روز افزون کلیت جامعه و ساختار سیاسی نیروی سیاسی و اجتماعی که بتواند ممثل اراده و خواست جامعه باشد و قادر باشد که با تکیه بر خود باوری ملی از فرصت‌های تاریخی برای بهبود بخشیدن وضعیت کشور بهره برداری نماید، ظهور ننمود. احزاب و نیروهای سیاسی که فقط عنوان حزب سیاسی را یدک می‌کشند، نیز نتوانستند که یک وفاق و همسویی ملی را بطور واقعی تمثیل نمایند و گام ارزشمند و ماندگاری بردارند. آنان همواره با مسایل و روی‌دادهای کشور، از جمله تحلیل و ارزیابی و آموختن از حوادث تاریخی چون شش جدی، برخورد مقطعی و فرصت‌جویانه و معامله گرانه داشته اند.

تا هنگامی که تغییر بنیادین در چنین نگرش و روشی از ما وجود داشته باشد، هر لحظه و هر حادثه ای برای ما یک شش جدی دیگری خواهد بود!